۵ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

به من چه؟

دو تا قطار بهم خورده اند و کلی آدم کشته شده و کلی دیگر هم زخمی شده اند.


فقط و فقط هم به خاطر اینکه دو تا آدم فقط کاری را انجام داده اند که وظیفه شان بوده است و برایشان تعیین شده و در کل ماجرا خبری از تفکر و تعقل نیست.


یکی کارش را انجام داده و چراغ را قرمز کرده چون باید قرمز می شد و دیگری کارش را انجام داده و چراغ را سبز کرده است چون قاعدتا باید سبز می بود.


هیچ خورده ای نمی شود بر این دو تن گرفت.


در روز با کلی آدم برخورد می کنیم که مثل این نفر فقط کارشان را انجام می دهند.


نه یک قدم پس و نه یک قدم پیش.


"وظیفه من نیست" هم جمله منطقی و محکمه پسندی است که مثل حناق گلوی آدم را می گیرد و زبانت را بند می آورد.


خیلی راحت می گوییم وظیفه ما نیست و راهمان را کج می کنیم.


به قول دوستی پولدار و بی پول، زن و مرد، تحصیل کرده و بی سواد هم ندارد.


شده ایم ماشین هایی که به طور مکانیکی کارشان را انجام می دهند.


نه حسی و نه تعقلی...


من معمارم.


قرار است ساختمان بسازم.


می سازم.


رمپ ندارد؟ به من چه .


منکه سالمم و بچه هم ندارم.


من پزشکم.


باید در روز 20 تا مریض ویزیت کنم.


نفر 21 است.


به من چه.


به اندازه کافی وقتم را صرف درس و مشق کرده ام و از زندگی غقب هستم.


من بقالم.


باید اجناس مورد نیاز را بفروشم.


این کارخانه جنسش خوب نیست؟ مهم نیست بیشتر به من سرویس می دهد و هدایایش بهتر است.


من داروسازم.


سود توی آرایشی بهداشتی است.


نحوه مصرف دارو را اشتباه نوشتم؟ مهم نیست.


من کارخانه دارم.


مهم تولید بیشتر است.


مواد اولیه ام کیفیت ندارد؟ وظیفه من نیست.


هابز گفت انسان گرگ انسان است.


راستش را بخواهی هابز را بیشتر از همه عرفا که معنقدند انسان دریای نوری است که دریچه اش را پلشتی گرفته باور دارم.


وقتی که انسانیت را فدای منافع کردیم...


وقتی که برای خودمان خط کشیدیم که فقط این حیطه عملکرد من است و خارج از آن به من چه؟


وقتی به نتایج بلند مدت رفتارمان فکر نکردیم...


وقتی خودمان را ارجح بر دیگری دانستیم...


وقتی ادم ها برایمان بی ارزش شدند....


دیگر اسممان انسان نیست.


همان گرگ درنده باشیم بهتر است.


پروتکل های رفتاری و ارزشی از بین رفته اند.


دیگر مرز خوبی و بدی را با تعاریف قدیمی نمی توان تفکیک کرد.


اما این ره به ترکستان است...


اکثر ما در جوانی می خواستیم جهان را تغییر دهیم.


جهان ما را تغییر داد و ما دست روی دست گذاشتیم.


اما تغییر از خود ما شروع می شود.


 از من که صبح وقتی رسیدم سر خیابان ماشین که جلوی پایم ترمز کرد پریدم تو ندیدم که 4 نفر قبل از من آنجا ایستاده بودند.


از منی که وقتی مشتری 200 تومان پول خرد نداشت کارش را لنگ گذاشتم و فرستادمش دنبال پول خرد. دستگاه کارت خوان از بانک قطع است و به من چه؟ او اگر می خواهد کارش انجام شود باید هزینه اش را بدهد.


از منی که موقع پارک کردن نگاه نکردم که پارک کردن در اینجا باعث می شود تا کسی نتواند به راحتی داخل کوچه شود.


از منی که فقط حرف زدم و شعار دادم و پای عمل رسید به منافع خودم فکر کردم.


 دنیا با من عوض می شود.


همانطور که طی این چند سال دنیا را به گند کشیده ام با خودخواهی هایم ....


۱۳ آذر ۹۵ ، ۲۰:۱۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شقایق ...

دلت که گرفت

دلت که میگیرد

دست بکش از تمام آدم ها

از تمام بودها نبودها

خوبی ها و بدی ها

اصلا دنیارا هل بده

 باتمام نیرویت که به یک کنار برود و خودت تکیه بده به آن و پایت را روی پای دیگرت بگذار و موهایت را...

راستی موهایت بگذار ک باز بماند 

تا از همیشه زیباتر بشوی

تا کی میخواهی با بی حوصلگی بپیچیشان دور سرت

دلت که میگیرد بگذارهوا ابری بشود

 و چه خوب ک نم نم باران هم ببارد

 حالا چ از آسمان چ از چشم هایت ...

حال دل ادم کمی بهتر میشود مگر نه؟لئونارد کوهن هم که بخواند

 و دنیا خوابش ببرد، 

اما تو عزیزم

 نخواب یه امشب را نخواب

 بنشین کنار دلت و با دقت به صدایش گوش بده

 این ضربان ها کلی حرف ها ....

دارند یه امشب را خودت بنشین پای دردودلش....

خودت برای خودت باش

 فقط همین یکشب را...

عزیزمن

فردا که بشود میبنی دنیا مسخره تر از آن است 

که این همه جدی باشی 

که این همه درگیره آدم هایش باشی

رفاقت ها را جدی نگیر آدم ها می ایند 

ک بروند

نگذار دلت بگیرد نگذار دلت بشکند 


۱۱ آذر ۹۵ ، ۱۷:۴۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شقایق ...

سر فصل بعدی

توو زندگی یه جایی ام هست مثل اینجا...

دستتو کردی توو کشوی سوم دراور و دنبال چیزی میگردی که مطمئنی اینجا گذاشتیش اما پیداش نمی کنی....

تعجب می کنی که نیست... ولی نیست...

میرسه یه روز که دستتو می کنی توو دلت... اما چیزی که اینهمه مدت اینجا بوده نیست... عجیبه اما نیست...

به مغزت فشار میاری که یاد یه خاطره بد بیافتی

یادت میاد اما انقدر دوره که دردت نمیاد...می بینی متنفر نیستی...

سعی می کنی یاد یه خاطره خوب بیافتی...می بینی حتی دلتنگ ام نیستی...

میدونی یادت نرفته، میدونی نبخشیدی

اما مثل همون یه تیکه چیزی که توو کشوی دراور پیداش نکردی و بیخیالش شدی؛ دیگه توو اون حال و هوا نیستی، بیخیالش شدی...

انگار یه فصل از زندگیت با هر چی که بوده و نبوده ورق خورده... همین

تو سر فصل دیگه ای...

۰۸ آذر ۹۵ ، ۱۳:۲۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شقایق ...

نه به خشونت علیه زنان

این مدت پروفایل هر مردیو دیدم به این مضمون بوده "نه به خشونت علیه زنان"

خب بیاین با خودمون فک کنیم 

درسته عکس پروفایل گذاشتن آسونه

خوبه که یه جورایی به خانوما احترام گذاشتن و اینو رو پروفایل قرار دادن

اما در واقعیتم اینقدر ارزش قاعل هستن

پس این مردایی که تو خیابون حتی با نگاهشون امنیتو از خانوما گرفتن کین؟!

اینایی که منه دختر نمیتونم از ترسشون یکم دیرتر برم خونه کین؟؟؟

شعار دادن آسونه

هرکسی میتونه خودشو یه فمنیست نشون بده

طرفدار حقوق زنان بودن به حرف آسونه

اما آیا واقعا حقوق زنان برای ما ارزشمنده؟؟؟!!!

برادر من 

پدر من

عاقای من

شما تو خیابون با نگاهت امنیتو واسه خانوما فراهم کن

نمیخواد پروفایل "نه به خشونت علیه زنان" بزاری

با هشتگ #طرفدار_حقوق_زنان

ای کاش عمل کردن  به این شعار هم مثل عوض کردن عکس پروفایلامون آسون بود:)

۰۷ آذر ۹۵ ، ۱۹:۴۷ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
شقایق ...

یهویی

می بینی همیشه همه چیز و همه ی اتفاقات سر نوبت خودشان سر و کله شان توی زندگی آدم پیدا نمی شود!

گاهی نظم برنامه ریزی ها و پیش بینی ها ی از پیش تعیین شده به هم می خورد!

مثلا همین "برف" ، همین سرما

مگر قرار نبود چند وقتی "باران" ببارد!؟

پاییز و سرمایش را با پوست تنمان لمس کنیم!؟

کم کم خودمان را به این هوا عادت دهیم!؟ 

بعد برف بیاید!؟

اما همه دیدیم که "برف" یکهو سر و کله اش پیدا شد!

قبل از آن که فرصت کنیم روی "سیب زمینی" داخل انباری را بپوشانیم!

شب خوابیدیم صبح پا شدیم

 ناغافل دیدیم همه شان یخ زده بودند!

بیرونش سالم بود ها، اما از درون یخ زده بود!

بعضی اتفاقات توی زندگی آنقدر بدون پیش بینی و یهویی و بدون آمادگی می آیند

که تا بخواهی خودت را جمع و جور کنی

تا از خواب غفلت خودت را بیدار کنی

ای داد بیداد ...

ظاهرت عادی جلوه می کند ها 

اما از درون یخ زده ای!

یخ می کنی

 خودت

قلبت

زندگی ات

آدمت!

سیب زمینی یخ می زند شیرین تر می شود

اما سرمای یهویی

من و تو را تلخ می کند!

زندگی را زهر مار می کند!

حالا بیا و با سیب زمینی سرما زده "کتلت" درست کن

خوشمزه نمی شود دیگر!

مزه ی کتلت به همان تند و شور بودن اش است!

سرخش کن ترد نمی شود!

باید بلا استفاده ته انباری بماند

 سال بعد کاشته شود! 

جوانه بزند

دوباره از اول شروع کند 

آدمی

 اما

زندگی اش

 هوای رابطه اش 

دلش 

که بی هوا سرد شد 

دیگر به درد نمی خوررد! 

آدمی که یهویی سردش شده باشد

چاییده باشد

 دیگر "آدم" نمی شود!

۰۶ آذر ۹۵ ، ۲۰:۵۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
شقایق ...