۱۰ مطلب در بهمن ۱۳۹۳ ثبت شده است

زندگی با تمام مشکلاتش زیباست!!!

یه رو تصمیم گرفتم بخاطر مشکلاتم خودمو از یه ساختمون پرت کنم پایین


طبقه دهم زوجی رو دیدم که عاشقانه یکدیگر رو در آغوش گرفته بودند


طبقه نهم پیتر رو دیدم که مثل همیشه تنها بود و گریه می کرد


طبقه هشتم مردی رو دیدم که نامزدش با بهترین دوستش هم خواب شده بود


طبقه هفتم دختری رو  دیدم که قرص های ضد افسردگی روزانه اش رو می خورد


طبقه ششم شخص بیکار رو دیدیم که هفت تا روزنامه خریده بود و نا امیدانه دنبال کار می گشت


طبقه پنجم آقای وانگ رو دیدم که داشت لباش خانمومش رو می پوشید ؟؟


طبقه چهارم رز رو دیدیم که مثل همیشه با دوست پسرش جر و بحث می کرد


طبقه سوم مرد پیری رو دیدم که امیدوارانه منتظر بود تا کسی زنگ خونه اش رو بزنه و به دیدنش بیاد


طبقه دوم لیلی همچنان غصه شوهر گم شده اش رو که از یک سال و نیم پیش نا پدید شده بود را می خورد


قبل از اینکه خودم رو از ساختمان پرتاب کنم فکر می کردم من بد شانس ترین فرد دنیا هستم


الان می دونم که هر کسی مشکلات و نگرانی های خودش رو داره بعد از اینکه تمام اینها رو دیدم به این موضوع فکر کردم که من اونقدر ها هم بد بخت نبودمهمه اون آدم هایی که دیدیم الان دارند به من نگاه می کنند


حتما پیش خودشون فکر می کنند که اونقدر

 ها هم بدبخت نیستنند



۲۲ بهمن ۹۳ ، ۱۹:۳۲ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
شقایق ...

عشق♥♥♥

عشق یک جوشش کور است

و پیوندی از سر نابینایی

،دوست داشتن پیوندی خودآگاه واز روی بصیرت روشن و زلال

.عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است

،دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد

.عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست

، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد

دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند.

عشق طوفانی ومتلاطم است،

دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت

.عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست

،دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میکند و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد

.عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند

،دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد

.عشق یک فریب بزرگ و قوی است 

،دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، 

بی انتها و مطلق.عشق در دریا غرق شدن است،

دوست داشتن در دریا شنا کردن.

عشق بینایی را میگیرد،

دوست داشتن بینایی میدهد.

عشق خشن است و شدید و ناپایدار

،دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.

عشق همواره با شک آلوده است،

دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر

.ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم

،از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر

.عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند

،دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد

.عشق تملک معشوق است،دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست

.عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند

،دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد 

ومیخواهد که همه ی دل ها آنچه را او از دوست در خود دارد ،داشته باشند.

در عشق رقیب منفور است،

در دوست داشتن است که:

 “هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند” 

که حسد شاخصه ی عشق استعشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند 

و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید 

و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد

 و معشوق نیز منفور میگردد دوست داشتن ایمان است

 و ایمان یک روح مطلق است 

، یک ابدیت بی مرز است و از جنس این عالم نیست.”

۲۲ بهمن ۹۳ ، ۱۹:۱۳ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
شقایق ...

لحظه لحظه تا ملاقات با خدا

امشب با خدا وعده ی دیدار دارم 

قرار است به دنبالم بیآید 

به او گفتم که زنگ در را نزند

من گرمایش را حس میکنمو 

با حس کردن گرمایش در را می گشایم

به او گفتم که کسی باور نمی کند

قرار است امشب خدا به دنبالم بیآید

قرار است دستانم را در دستانش بگیرد

قرار است با هم قدم زنیم

قرار است با هم پرواز کنیم

قرار است به جنگل برویم

قرار است بالاترین سیب سرخ را برایم بچیند

قرار است به کوه برویم

قرار است به بلند ترین قله مرا ببردقرار است

 به ساحل برویم

قرار است روی شن ها با هم بدویم

قرار است به کویر برویم

قرار است در گرما آبی خنک به دستانم دهد

به من قول داده که اگر خسته شدم قدم هایش را آرام کند

به من قول داده که اگر حرف زدم به حرف هایم گوش کند

به من قول داده که اگر چشمانم خواب آلود شد در آغوشش بخوابم 

به من قول داده که وقت خواب برایم لالایی بخواند

من امشب با خدا قرار دارم

نکند دیر کندامشب با خدا قرار دارم

بهترین لباسم را پوشیده ام

با خدا قرار دارم

زیبا ترین شعرم برایش سروده ام قرار دارم

۲۱ بهمن ۹۳ ، ۱۹:۵۳ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
شقایق ...

الو منزل خداست؟؟

ﺍﻟﻮ ﺳﻼﻡ ﻣﻨﺰﻝ ﺧﺪﺍﺳﺖ؟

ﺍﯾﻦ ﻣﻨﻢ ﻣﺰﺍﺣﻤﯽ ﮐﻪ ﺁﺷﻨﺎﺳﺖ ...

ﻫﺰﺍﺭ ﺩﻓﻌﻪ ﺩﻟﻢ ﺍﯾﻦ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ

ﻭﻟﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﭘﺸﺖ ﺧﻂ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﯾﮏ ﺻﺪﺍﺳﺖ ...

ﺷﻤﺎ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﯾﺪ ﭘﺎﺳﺦ ﺳﻼﻡ ﻭﺍﺟﺐ ﺍﺳﺖ

ﺑﻪ ﻣﺎ ﮐﻪ ﻣﯿﺮﺳﺪ٬ ﺣﺴﺎﺏ ﺑﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﺘﺎﻥ ﺟﺪﺍﺳﺖ؟

ﺍﻟﻮ....

ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻗﻄﻊ ﻭ ﻭﺻﻞ ﺷﺪ!

ﺧﺮﺍﺑﯽ ﺍﺯ ﺩﻝ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ﯾﺎ ﮐﻪ ﻋﯿﺐ ﺳﯿﻢ ﻫﺎﺳﺖ؟؟؟

ﭼﺮﺍ ﺻﺪﺍﯾﺘﺎﻥ ﻧﻤﯿﺮﺳﺪ ؟ﮐﻤﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﺗﺮ٬

ﺻﺪﺍﯼ ﻣﻦ ﭼﻄﻮﺭ؟ﺧﻮﺏ ﻭ ﺻﺎﻑ ﻭ ﻭﺍﺿﺢ ﻭ ﺭﺳﺎﺳﺖ؟

ﺍﮔﺮ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻣﯿﺪﻫﯽ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺩﺭﺩ ﺩﻝ ﮐﻨﻢ ...

ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﮐﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﺑﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﺭﺩ ﻫﺎ ﺷﻔﺎﺳﺖ !

ﺩﻝ ﻣﺮﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺧﻮﺩ ﺗﺎ ﺳﺒﮏ ﺷﻮﻡ٬

ﭘﻨﺎﻫﮕﺎﻩ ﺍﯾﻦ ﺩﻝ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺷﻤﺎﺳﺖ ...

ﺍﻟﻮ٬ ﻣﺮﺍ ﺑﺒﺨﺶ٬ ﺑﺎﺯ ﻣﺰﺍﺣﻤﺖ ﺷﺪﻡ٬

ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺰﻧﻢ٬ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ...

ﺗﺎ ﺧﺪﺍ ﺧﺪﺍﺳﺖ!...

۲۰ بهمن ۹۳ ، ۲۳:۴۶ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
شقایق ...
يكشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۳، ۰۷:۱۵ ب.ظ شقایق ...
بهترین لحظات زندگی...

بهترین لحظات زندگی...

به نظرم باید :

آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری

برای مسافرت به یک جای خوشگل بری

به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !

آخرین امتحانت رو پاس کنی

کسی که معمولا زیاد نمی‌بینیش ولی دلت می‌خواد ببینیش بهت تلفن کنه

توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی‌کردی پول پیدا کنی

برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!

تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه

بدون دلیل بخندی

بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می‌کنه

از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می‌تونی بخوابی !

آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می‌یاره

عضو یک تیم باشی

از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

دوستای جدید پیدا کنی

وقتی “اونو” میبینی دلت هری بریزه پایین !

لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی

کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی

یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده

عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره

یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ……. باز هم بخندی زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کردفکر می کنم اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند

۱۹ بهمن ۹۳ ، ۱۹:۱۵ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
شقایق ...

بهترین دوست...

داستان قشنگیه! از دستش ندین پیرمرد به من نگاه کرد و پرسید چند تا دوست داری؟گفتم چرا بگم ده یا بیست تا…جواب دادم فقط چند تایی پیرمرد آهسته و به سختی برخاست و در حالیکه سرش راتکان می دادگفت :تو آدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری ولی در مورد آنچه که می گویی خوب فکر کن خیلی چیزها هست که تو نمی دونی دوست، فقط اون کسی نیست که توبهش سلام می کنی دوست دستی است که تو را از تاریکی و ناامیدی بیرون می کشددرست وقتی دیگرانی که تو آنها را دوست می نامی سعی دارند تو را به درون ناامیدی و تاریکی بکشنددوست حقیقی کسی است که نمی تونه تو رو رها کنه صدائی است که نام تو رو زنده نگه می داره حتی زمانی که دیگران تو را به فراموشی سپرده انداما بیشتر از همه دوست یک قلب است. یک دیوار محکم و قوی در ژرفای قلب انسان هاجایی که عمیق ترین عشق ها از آنجا می آیدپس به آنچه می گویم خوب فکر کن زیرا تمام حرفهایم حقیقت است فرزندم یکبار دیگر جواب بده چند تا دوست داری؟سپس مرا نگریست و درانتظار پاسخ من ایستادبا مهربانی گفتم: اگر خوش شانس باشم، فقط یکی و آن تو هستی بهترین دوست کسی است که شانه هایش رابه تو می سپارد و وقتی که تنها هستی تو را همراهی می کند و در غمها تو را دلگرم می کند .کسی که اعتمادی راکه به دنبالش هستی به تو می بخشد .وقتی مشکلی داری آن راحل می کند و هنگامی که احتیاج به صحبت کردن داری به توگوش می سپارد و بهترین دوستان عشقی دارند که نمی توان توصیف کرد، غیرقابل تصوراست.

۱۸ بهمن ۹۳ ، ۲۲:۰۱ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
شقایق ...

شب و تنهایی

شب ، بوی تنهایی می دهد

…شب ، چشم های پر از خوابی را دارد کهخیره شده اند به نوشته های تلخ

…چشم هایی که دنبال جمله ای اند ،که حرف دلشان باشد…

دنبال واژه هایی که دردشان را به اشتراک بگذارند …

!دنبال کسی که بگویدحرفهایی که گفتنشان سخت است 

…شب ، بوی تنهایی می دهد 

…بوی درد ، بوی غم ، بوی اشک های پنهانی …

۱۲ بهمن ۹۳ ، ۲۰:۵۱ ۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
شقایق ...

تنهایی مفرط

از یه جایی به بعد… به همه چیز و همه کس بی اعتنا می شی ،دیگه نه از کسی می رنجی ،نه به عشق کسی دل می بندی .از یه جایی به بعد… مرض چک کردن موبایل ات خوب می شه ،حتی یه وقتایی یادت میره گوشی داری ،دیگه دلشوره نداری که موبایلتو جا بذارییا اس ام اسی بی جواب بمونه .از یه جایی به بعد… دیگه دوست نداری هیچکس رو به خلوت خودت راه بــِـدی حتی اگه تنهایی کلافه ات کرده باشه .از یه جایی به بعد… باور می کنی کسی برای تنها نموندنِ تو نمیاد ،اگه کسی میاد برای تنها نبودنِ خودشه .از یه جایی به بعد… وقتی کسی بهت می گه دوستت داره ، لبخند می زنی و ازش فاصله می گیری .از یه جایی به بعد… دیگه گریه نمی کنی،فقط یه بغض همیشگی هست که بهش عادت می کنی.از یه جایی به بعد… هر روز دلت برای یه آغوش امن تنگ می شه ،اما دیگه به هیچ آغوشی فکر نمی کنی.از یه جایی به بعد… دیگه حرفی برای گفتن نداری،ساکت بودن رو به خیلی حرفها ترجیح میدی ،میری تو لاک خودت.از یه جایی به بعد… از اینکه دوستت داشته باشن می ترسیجای دوست داشته شدن ها،توی تن و قلب و فکرت می سوزه.از یه جایی به بعد… فقط یک حس داری، حس بی تفاوتی .نه از دوست داشته شدن خوشحال می شی … نه دوست داشته نشدن ناراحتت می کنه.از یه جایی به بعد… توی هیجان انگیزترین لحظه ها هم فقط نگاه می کنی و سکوت .از یه جایی به بعد… فقط عشق خدا رو باور داری ،خدا خیلی بزرگه اما وقتی فقط دوستی خدا رو باور داری ،یعنی تنهایی مفرط .از یه جایی به بعد… 

۰۹ بهمن ۹۳ ، ۱۵:۵۲ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
شقایق ...

خداحافظ....

عزیزی که فرصت بیان احساسات رو به من ندادی، خداحافظ.

من دیگه غرق تنهایی شدم که تو می خواستی در آن غرق بشم.

می خوام ساده و پاک برای تو و قلب خودم و همه اعتراف کنم،

و مطمئنم این چیزی از ارزشهای من کم نمی کنه و لطمئه ای هم به غرورم نمیزنه.

برای یکبار و حتی آخرین بار هم که شده مجبوری احساس منو بخونی، می دونی چرا؟

چون دیگه گوش نمی دی و فقط چیزی رو می خواهی که خودت می خواهی ببینی یا بشنوی.

می دونی وقتی کسی داره غرق می شه، دیگه نمیگه سلام.

فقط کمک می خواد، ولی کار من دیگه از کمک خواستن گذشته.

می خوام برای آخرین بار بگم: که من برای نابود نشدن عشق و احساسم همه ی تلاشمو کردم.

درست تو لحظه ی اوج، درست تو اون بالا بالاها، که فکر میکردم دستت توی دست منه..

ولی افسوس که تو خیلی وقت بود دستت رو از دست من جدا کرده بودی،

و من چه دیر فهمیدم، که تنها درون گود وایستادم و دارم برای چیزی می جنگم،

که اون خیلی وقته مال من نیست.

من توی وجود تو، یه ذره از وجود خدا، یا حتی یه تکه از وجود خودمو پیدا کرده بودم.

تو اون شاهزاده ای نبودی که من توی قصه هام ازش یه بت ساخته بودم.

تو حتی اون چیزی که خودت رو نشون میدادی، هم نبودی..

برای من دیگه اسم تو یا هویت تو مهم نیست.

برای من اون عشق و احساسی که توی وجود تو پیدا کردم، عزیز و دوست داشتنیه.

واسه همین هم تا ابد دوستت خواهم داشت.

فقط بدون، همیشه خواستم پُر بشی از من.

تو عمیق تر از اونی بودی که احساس من بتونه تو رو پر کنه.

و هر چی تلاش کردم، دیدم تمام وجودت خالیه، آره! از من خالیه.

آخه من چقدر هستم که بتونم عظمت وجود تو رو پر کنم.

به جای اینکه من پُرت کنم، غرق اعماق وجود تو شدم و نابود شدم.

آره! توی وجود تو گم شدم..

و کسی به من فرصت کمک خواستن هم نداد.

همیشه از خدا می خواستم که یه عشق واقعی رو بهم بده،

اون عشق رو بهم داد، گرچه خیلی زود هم ازم گرفت.

ولی هر چه بیشتر میگذره به حقیقی بودن اون عشق مطمئن تر میشم.

حتی نبودن تو توی این مدت نتونست ذره ای از احساس من کم کنه،

چه بسا هر لحظه قدرتش رو توی قلبم بیشتر از پیش احساس می کنم.

دلم می خواد برات آرزو کنم که یه روزی عاشق بشی،

ولی برات آرزوی قشنگتری می کنم..

اینکه اگر عاشق شدی هیچ وقت دلت نشکنه و در کنار عشقت طعم خوشبختی واقعی رو بچشی.

آرزوی یه عاشق برای معشوقش چیزی غیر از این نمی تونه باشه.

دیگه حتی نمی خوام فکر کنم که احساس واقعی تو چی بود؟

دیگه دنبال مقصر هم نمی گردم.. دنبال برنده و بازنده هم نیستم.

اگه برنده و بازنده ای هم باشه.. اون برنده تویی..

تو بردی… آره! فقط تو بردی.

ولی من خوشحالم که به تو باختم

۰۹ بهمن ۹۳ ، ۰۳:۲۵ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
شقایق ...

من تنها میخواستم

من تنها می خواستم…

من تنها می خواستم چشمهای تو را داشته باشم.

من تنها می خواستم چند صباحی قلبت را به امانت بگیرم.

اما این خواسته قلبی من نبود شاید در ابتدا.تقدیر این قرعه را به من دیوانه سپرد.

من می خواستم دستهایت را داشته باشم تا با آنها از چشمه جوشان محبت جرعه ای بنوشم

اما تو از سپردن آن سرباز زدی.

من تنها می خواستم برای دلت قصری از ترانه هایم بنا کنم و برای این مقصود جلای چشمانت را می خواستم

اما تو آنها را به من ارزانی نکردی.

و تو چه فهمیدی؟تو از طرز نگاه من چیزی را نفهمیدی.

من می خواستم پنجره هایت را باز کنم اما تو اجازه ندادی.

پنجره هایت آنقدر بسته ماند تا کهنه شد و تو هرصبح آسمان را با قابی کهنه نگریستی.

تا هنگامی که آوار شد و فرو ریخت و به خاک سپردی زیر آن آوار تمام خاطرات مرا.

و من تکه تکه خاطرات تو را از زیر آوار قلبم بیرون آوردم.

تو گذاشتی همه چیز فروبپاشد و آوار شود چه خانه ات چه قلبم چه خاطراتم چه خاطراتت…

آیا ندیدی که چه عاشقانه در آن شب سیاه برایت شعر می سرودم.

شایدم دیدی که به من تهمت دیوانگی می زدی.

من می دانم زیبایی چیست…یک جهان از آن را در غروب نگاهت دیده ام.

من تنها می خواستم آغوشت را داشته باشم تا در گرمایش خزان را فراموش کنم.

من از تمام دنیا یک شاخه گل می خواستم.شاخه گلی که تو روزی به دستانم می سپردی.

من از تمام این دنیا یکروزش را می خواستم و تو می دانی کدام روز را می گویم.

و این را هم می دانی که آن را به من ندادند.

آیا تا بحال در دل به خود گفته ای که چقدر بی رحمی؟

یا تنها به عاشقانه های من خندیده ای…من خنده هایت را دوست دارم…

پس امشب هم این متن عاشقانه را به تو می سپارم تا باز هم بخندی

و من دلم نمی شکند چرا که تو سالها قبل آن را شکسته ای .

پس راحت بخند آخر من خنده هایت را دوست دارم …

۰۹ بهمن ۹۳ ، ۰۳:۲۴ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
شقایق ...