توو زندگی یه جایی ام هست مثل اینجا...

دستتو کردی توو کشوی سوم دراور و دنبال چیزی میگردی که مطمئنی اینجا گذاشتیش اما پیداش نمی کنی....

تعجب می کنی که نیست... ولی نیست...

میرسه یه روز که دستتو می کنی توو دلت... اما چیزی که اینهمه مدت اینجا بوده نیست... عجیبه اما نیست...

به مغزت فشار میاری که یاد یه خاطره بد بیافتی

یادت میاد اما انقدر دوره که دردت نمیاد...می بینی متنفر نیستی...

سعی می کنی یاد یه خاطره خوب بیافتی...می بینی حتی دلتنگ ام نیستی...

میدونی یادت نرفته، میدونی نبخشیدی

اما مثل همون یه تیکه چیزی که توو کشوی دراور پیداش نکردی و بیخیالش شدی؛ دیگه توو اون حال و هوا نیستی، بیخیالش شدی...

انگار یه فصل از زندگیت با هر چی که بوده و نبوده ورق خورده... همین

تو سر فصل دیگه ای...