دو تا قطار بهم خورده اند و کلی آدم کشته شده و کلی دیگر هم زخمی شده اند.


فقط و فقط هم به خاطر اینکه دو تا آدم فقط کاری را انجام داده اند که وظیفه شان بوده است و برایشان تعیین شده و در کل ماجرا خبری از تفکر و تعقل نیست.


یکی کارش را انجام داده و چراغ را قرمز کرده چون باید قرمز می شد و دیگری کارش را انجام داده و چراغ را سبز کرده است چون قاعدتا باید سبز می بود.


هیچ خورده ای نمی شود بر این دو تن گرفت.


در روز با کلی آدم برخورد می کنیم که مثل این نفر فقط کارشان را انجام می دهند.


نه یک قدم پس و نه یک قدم پیش.


"وظیفه من نیست" هم جمله منطقی و محکمه پسندی است که مثل حناق گلوی آدم را می گیرد و زبانت را بند می آورد.


خیلی راحت می گوییم وظیفه ما نیست و راهمان را کج می کنیم.


به قول دوستی پولدار و بی پول، زن و مرد، تحصیل کرده و بی سواد هم ندارد.


شده ایم ماشین هایی که به طور مکانیکی کارشان را انجام می دهند.


نه حسی و نه تعقلی...


من معمارم.


قرار است ساختمان بسازم.


می سازم.


رمپ ندارد؟ به من چه .


منکه سالمم و بچه هم ندارم.


من پزشکم.


باید در روز 20 تا مریض ویزیت کنم.


نفر 21 است.


به من چه.


به اندازه کافی وقتم را صرف درس و مشق کرده ام و از زندگی غقب هستم.


من بقالم.


باید اجناس مورد نیاز را بفروشم.


این کارخانه جنسش خوب نیست؟ مهم نیست بیشتر به من سرویس می دهد و هدایایش بهتر است.


من داروسازم.


سود توی آرایشی بهداشتی است.


نحوه مصرف دارو را اشتباه نوشتم؟ مهم نیست.


من کارخانه دارم.


مهم تولید بیشتر است.


مواد اولیه ام کیفیت ندارد؟ وظیفه من نیست.


هابز گفت انسان گرگ انسان است.


راستش را بخواهی هابز را بیشتر از همه عرفا که معنقدند انسان دریای نوری است که دریچه اش را پلشتی گرفته باور دارم.


وقتی که انسانیت را فدای منافع کردیم...


وقتی که برای خودمان خط کشیدیم که فقط این حیطه عملکرد من است و خارج از آن به من چه؟


وقتی به نتایج بلند مدت رفتارمان فکر نکردیم...


وقتی خودمان را ارجح بر دیگری دانستیم...


وقتی ادم ها برایمان بی ارزش شدند....


دیگر اسممان انسان نیست.


همان گرگ درنده باشیم بهتر است.


پروتکل های رفتاری و ارزشی از بین رفته اند.


دیگر مرز خوبی و بدی را با تعاریف قدیمی نمی توان تفکیک کرد.


اما این ره به ترکستان است...


اکثر ما در جوانی می خواستیم جهان را تغییر دهیم.


جهان ما را تغییر داد و ما دست روی دست گذاشتیم.


اما تغییر از خود ما شروع می شود.


 از من که صبح وقتی رسیدم سر خیابان ماشین که جلوی پایم ترمز کرد پریدم تو ندیدم که 4 نفر قبل از من آنجا ایستاده بودند.


از منی که وقتی مشتری 200 تومان پول خرد نداشت کارش را لنگ گذاشتم و فرستادمش دنبال پول خرد. دستگاه کارت خوان از بانک قطع است و به من چه؟ او اگر می خواهد کارش انجام شود باید هزینه اش را بدهد.


از منی که موقع پارک کردن نگاه نکردم که پارک کردن در اینجا باعث می شود تا کسی نتواند به راحتی داخل کوچه شود.


از منی که فقط حرف زدم و شعار دادم و پای عمل رسید به منافع خودم فکر کردم.


 دنیا با من عوض می شود.


همانطور که طی این چند سال دنیا را به گند کشیده ام با خودخواهی هایم ....