۶ مطلب در فروردين ۱۳۹۴ ثبت شده است

خداحافظیت پیدا بود..،،

آمــدی گـــــریه کنـــــی شعـــــر بخوانـــــی بـــــروی

نامـــــه ای خیـــــس به دســـــتم برســـــانی بـــــروی

در ســـلام تـــــو خـــــداحافـــــظی ات پیـــــدا بـــــود

قصـــــدت این بـــــود از اول کــــه نمانـــــی بـــــروی

خــواستـــــی جاذبـــــه ات را بـــــه رخ مـــــن بکــشی

شاخـــــه ی سیـــــب دلــــم را بتکـــانـــــی بـــــروی

جای این قهـــــوه فنـــــجان که بــــه آن لـــــب نـــزدی

تلخ بـــــود این که به جان لـــــب برسانـــــی بـــــروی

بـــــس نبود این هـــــمه دیـــــوانه ی ماهـــــت بودم؟

دلـــــت آمـــــد که مـــــرا ســـــر بدوانـــــی بروی؟

جـــــرم مـــــن هیـــــچ ندانستن از عشـــــق تو بــود

خواستـــــی عیـــــن قضـــــات همـــــه/دانی بروی

چشـــــم آتش، مـــــژه رگبار، دو ابـــــرو ماشـــــه

باید ایـــــن گـــــونه نگاهـــــی بچکانـــــی بــروی

باشـــــد این جـــــان من این تـــو, بکشم راحت باش

ولـــــی ای کاش که این شعـــــر بخوانـــــی بروی

۲۷ فروردين ۹۴ ، ۰۰:۳۸ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
شقایق ...

حلالم کن....

ﺣﻼﻟﻢ ﮐﻦ ﺍﮔﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﺩﻟﺖ ﺑﻮﺩﻡ

ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺧﻮﺵ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﺸﮑﻠﺖ ﺑﻮﺩﻡ


تو ﻗﺎﺏ ﻋﮑﺲ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﻓﻘﻂ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺩﯾﺪﻡ 

ﺣﻼﻟﻢ ﮐﻦ ﺍﮔﻪ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺗﻮ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﺗﻮ ﭼﺮﺧﯿﺪﻡ


ﺧﻮﺩﺕ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺑﯿﺰﺍﺭﯼ 

ﺑﮕﻮ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻦ ﺩﻟﮕﯿﺮُ ﻫﻨﻮﺯ ﺗﻮ ﺧﺎﻃﺮﺕ ﺩﺍﺭﯼ؟؟


ﮔﻠﻮﻡ ﺳﺮﺷــﺎﺭ ﺍﺯ ﺑﻐﻀﻪ، ﯾﻪ ﺑﻐﺾ ﺗﻠﺨﻮ ﭘﮋﻣﺮﺩﻩ 

ﯾﻪ ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ ﭘﺮ ﺩﺭﺩ ﺍﺯ ﯾﻪ ﺁﻫﻨﮕﺴﺎﺯ ﺳﺮﺧﻮﺭﺩﻩ


ﻫﻮﺍﯼ ﺧﻮﻧﻤﻮﻥ ﺳﺮﺩﻩ؛ ﮔﻼﻣﻮﻥ ﺳﺨــﺖ ﺑﯿﻤﺎﺭﻥ 

ﭼﺸﺎﻡ ﺭﻭ ﻗﺎﺏ ﻋﮑﺲ ﺗﻮ ﺗﮕﺮﮒ ﺍﺷــﮏ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﻥ


ﺗﻮ ﺭﻓﺘﯽ، ﺑﺮﻧﻤﯽ ﮔﺮﺩﯼ؛ ﮔﻼ ﻫﻢ ﺍﯾﻨﻮ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﻦ 

ﻭﻟﯽ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺗﻮ ﻗﻨﻮﺕ ﻋﺸﻖ ﻣﯽ ﺧﻮﻧﻦ


ﺻﺪﺍﯼ ﺳﺎﺯ ﻧﺎﮐﻮﮐﻢ ﻣﯽ ﭘﯿﭽﻪ ﺗﻮﯼ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﻧﻪ 

ﮔﻼ ﭘﺮﭘﺮ ﻧﺸﯿﻦ؛ﺑﺴّـــــﻪ !ﺩﻟﻢ ﺑﻦ ﺑﺴــــﺖ ﻣﯽ ﻣﻮﻧﻪ




۲۷ فروردين ۹۴ ، ۰۰:۳۵ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
شقایق ...

بانو....

اینهمه زیبا شدنت کافی نیست؟

در دل هر غزلــی جا شدنت کافی نیست؟


آینــــه آینــــه تالار ِ فریبایــــی ِ توست


هر طرف محو ِ تماشا شدنت کافی نیست؟


اینهمه سیب نچین حضرت ِ خاتون ِ شگفت!


نقش ِ تکــــراری ِ حوا شدنت کافی نیست؟


هر کـــه یک بار تو را دیده شده مجنونت


رحم کن بانو ! لیلا شدنت کافی نیست؟


گفتـــه بودند پرینـــــاز ، نگفتند اینقــــــــدر


مایه ی ِ رشک ِ پری ها شدنت کافی نیست؟


لعنتی! ماه نشو ، این همه شب قصه نگو


شهرزاد ِ شب ِ یلدا شدنت کافی نیست؟


ملکه! این همه سرباز ِ عسل ریز بس است


شهد ِ کندوی ِ غزلها شدنت کافی نیست؟


آی پروانـــه ترین پیــرهن ابریشـــم ِ رقص!


دشت تا دشت شکوفا شدنت کافی نیست؟


موشرابی ِ لب انگــوری ِ چشـــم الکل ِ مست!


پیک ِ هر بی سر و بی پا شدنت کافی نیست؟


دست بردار از این دلبری ات یعنـــی چه


هر طرف ورد ِ زبانها شدنت کافی نیست؟


من کــه هر ثانیه ای بی تو برایم قرنی ست


در دلی تنگ چنین جا شدنت کافی نیست؟


خسته ام می روم از بندر ، توفانی کاش


مرد ِ آواره ی ِ دریا شدنت کافی نیست؟

۲۶ فروردين ۹۴ ، ۲۰:۴۱ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
شقایق ...

قرارمان باشد.....

این شب ها که نیستی...


قرارمان باشد پای تابیدن های ماه...


حواسم هست که تو هم همان ماهی را میبینی که من میبینم اینجا...


بدون تو..


قرارمان باشد با ماه..


برساند نگاهم را به نگاهت..


بی کم و کاست....


۲۶ فروردين ۹۴ ، ۲۰:۳۵ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
شقایق ...

بیزارم

بیــــــــــــــــــزارم از... 

 محبـــــــــــــــــــت های آبکـــــــــــی  دلســــــــــــــوزی های فتوشاپـــــــــــــی 

 رفاقــــــــــــــت های چینــــــــــــی  دیگر یاد گرفتــــــــــــــه ام تنهــــــــا کسی که  دلش برایم میسوزد فقط "خـــــــــــــــــــودم" هستم!  پس حرف هایم را خاک میکنم درون خـــــــــــودم  اصلا بگذارید ته نشیـــــــــــــــن شوند  ته نشیــــــــــــن شوند در وجودم  درست در میان تمام غصه هایـــــــــم  که ته نشیــــــــــن شده اند در وجود ویران شده ام..

.  شک ندارم عاقبـــــــــــــت روزی  در همین حوالی تمام حرف های ته نشیــــن شده ام  چنگ میزنند به گلویــــــــــــــــــــم  و مـــــــــــرا تمام میکننــــــــــــــــــد  میبینــــــــــــــــــــــی

؟!  آری ، این چنین است پایان مــــــــــــــــــن  "مــــــــــــــــــن یک ویران شــــده ی رو به پایانـــــــم"

۱۹ فروردين ۹۴ ، ۱۵:۰۹ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
شقایق ...

گل همیشه عاشق°•شقایق•°

شقایق گفت با خنده ؛

 نه تب دارم ، نه بیمارم


اگر سرخم چنان آتش ،

 حدیث دیگری دارم

 گلی بودم به صحرایی ، 

نه با این رنگ و زیبایی

 نبودم آن زمان هرگز ، 

نشان عشق و شیدایی 

یکی از روزهایی ،

 که زمین تب دار و سوزان بود 

و صحرا در عطش می سوخت ،

 تمام غنچه ها تشنه و من بی تاب و خشکیده ،

 تنم در آتشی می سوخت ز ره آمد یکی خسته

 ، به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ،

 سخت شیدا بودنمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود

 ، اما طبیبان گفته بودندش

گر یک شاخه گل آرد ، 

ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را ،

 بسوزانندشود مرهم برای دلبرش ،

 آندم شفا یابدچنانچه با خودش می گفت ،

 بسی کوه و بیابان راسی صحرای سوزان را ،

 به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیاسوده ،

 که افتاد چشم او ناگه به روی من بدون لحظه ای تردید ، 

شتابان شد به سوی من به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد

 و به ره افتاد و او می رفت

 ، و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها شکر می کرد

 ، پس از چندی هوا چون کوره آتش ،

 زمین می سوخت و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

 به لب هایی که تاول داشت گفت : چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست به جانم ،

 هیچ تابی نیست اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من برای دلبرم 

، هرگز دوایی نیستواز این گل که جایی نیست

 ، خودش هم تشنه بود امانمی فهمید حالش را 

، چنان می رفت ومن در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودمدلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟ نه حتی آب ، نسیمی 

در بیابان کو ؟و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت 

که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، 

دگر از صبر او کم شد دلش لبریز ماتم شد ،

 کمی اندیشه کرد 

، آنگه مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت نشست 

و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت ، زهم بشکافت 

اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد 

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد 

و هر چیزی که هرجا بود ،

 با غم رو به رو می کردنمی دانم چه می گویم ؟ 

به جای آب ، خونش را به من می داد 

و بر لب های او فریاد بمان ای گل ، 

که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی 

، بمان ای گلو من ماندم 

نشان عشق و شیدایی و

 با این رنگ و زیبایی و

 نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق 

۰۸ فروردين ۹۴ ، ۱۴:۵۰ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
شقایق ...