دیگه تنها فضای مجازی که عضوم میتونم بگم که همین بلاگه

امشب میتونم بگم جزو سخت ترین شبای زندگیم بوده

اینکه بخوای اما نتونی!

دردناکه نه؟!

تشنه ی آغوشیم که واقعی بروم باز شه

که بتونم با خیالِ راحت ببارم 

مسیر زندگیم عجیب تو خاکی افتاده

و هیچکس فریادای درونمو نمیشنوه

همه فقط خنده های مصنوعی رو میبینن

و بابت قوی بودنم ستایشم میکنن:)

یا حتی ازم میخوان که قوی تر بمونم

میترسم از روزی که این حجم از حرفای نگفتم سَر باز کنن:)

میترسم...