یه چن وقتی گذشت...

تو آینه نگاه کردم دیدم قوی تر از این حرفام!!

دیدم من هنوز همونم...همون آدم قدیم...

فقط یکم بزرگ شدم...یکم تغییر ظاهری فقط....

یکم بیشتر دقت کردم...زل زدم تو چشمام...

همونایی که خیلی وقته رنگ خوشحالی رو ندیدن....

دلم واسه چشمام سوخت..!

آخه یه چیز خاصی توشون میبینم...

یهچیزی مثل فریااااااااااد!!!!

مثل جیییییییغ!!!!

هر از چندگاهی پر اشک میشن!ولی من نمیزارم....

نمیزارم بریزن پایین و غرورمو بشکنن!!!

یه چیزی میپیچه تو گلوم!!

نمیخوام ضعیف باشم...اونقد بغض لعنتی رو قورت میدم تا یا خودم خفه شم یا اونو خفه کنم!

آخه هرشب میاد سراغم هرشب حالمو میپرسه!

انگار میخواد باهام دوست شه...

تو طول روز ازش خبری نیست اما کافیه سرم بره بالشت تا سرو کلش پیدا شه!!

فقط میاد میشینه تو گلوم...

خیلی تکون میخوره لعنتی!!

نمیزاره راحت نفس بکشم...

هرچی بیشتر قورتش میدم بیشتر اذیتم میکنه!!

دلم میخواد دستمو فرو کنم تو گلومو بکشمش بیرون....

تازه داغ شدم...

سرم سنگین میشه...

شقیقه هام میزنه....

یه حس عجیبیه...

چیزی شبیه قبل انفجار....

وای!!!وای!!!

باز نگاه میکنم تو آینه!انگار کلی حرف دارم...اما کلمه ندارم!

چقدر تلخه!!نه؟؟؟

میدونی خیلی وقته زندگیم اینجوریه...

خیلی وقته قید همه چیزو زدم....

خیلی وقته دیگه اون آدم قبلی نیستم....

خیلی وقته اب از سرم گذشته...

شدم یه شخصیت مبهم!!!

بسه دیگه نمیخوام خودمو توجیح کنم!شاید اون کسی که بقیه ازم خواستن نشدمشاید واسه این موضوع خیلیا از پیشم برن!

ولی بزار برن....بزار اونایی که قلبا دوسم دارن بمونن...

بزار تفکیک شن اونایی که وقتی فقط کارشون گیره منو میخوان....

حرفای دلم بود ببخشید اگه زیادی شد:'(